تبلیغات
راز خوشبختی (The Secret Of Happiness) - لطفا قضاوت عجولانه نكنید.
راز خوشبختی (The Secret Of Happiness)
اگر زندگی کنی خداوند با تو خواهد زیست.
برای تبلیغ سایت خود در وبلاگ راز خوشبختی و اطلاع از قیمت ها، لطفا با ایمیل زیر تماس حاصل فرمایید omiddsedigh@yahoo.com

بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 30 دی 1391


پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد و پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد...
او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود.
به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟
پزشک لبخندی زد و گفت : متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم ...
پدر با عصبانیت گفت : آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟!!
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم : از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم ، شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ...
پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ! برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ، ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و امید خدا ...
پدر زیر لب غرغر کنان گفت : نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است!!!
عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد : خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد ...
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید !
پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت : چرا او اینقدر متکبر است؟! نمیتوانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟!
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد... وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد ، با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند...
هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند ...



طبقه بندی: داستانهای كوتاه، 
ارسال توسط امید
آرشیو مطالب
نظر سنجی
لطفا در صورت تمایل به این سوال پاسخ دهید: چگونه با این وبلاگ آشنا شده اید؟






پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin