تبلیغات
راز خوشبختی (The Secret Of Happiness) - داستان ( کمبود محبت )
راز خوشبختی (The Secret Of Happiness)
اگر زندگی کنی خداوند با تو خواهد زیست.
برای تبلیغ سایت خود در وبلاگ راز خوشبختی و اطلاع از قیمت ها، لطفا با ایمیل زیر تماس حاصل فرمایید omiddsedigh@yahoo.com

بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391

وقتی هاشم دید دخترش با ازدواج مجددش موافق نیست، از تصمیمی که گرفته بود منصرف شد و سعی کرد در حق دخترش پدری کند، ولی تقدیر بازی دیگری با آن خانواده داشت، هاشم عاشق شده بود، آن هم در48 سالگی خنده دار است، تمام فامیلهایش از داستان عشق هاشم و مینا باخبر بودند و به آنها لیلی و مجنون می گفتند، ولی حالا مجنون حدود دو سال بعد از مرگ لیلی اش دل به یک لیلی دیگری بسته بود، عشقش هم یک دختر 25 ساله بنام سحر بود، این خبر دهان به دهان در فامیل چرخید و بلاخره بگوش دختر خانواده هم رسید، هایده از ناراحتی نزدیک بود سکته کند، شب که هاشم به خانه آمد، هایده با گریه به پدرش گفت: _" چرا بابا!؟ چرا میخوای همچین کاری بکنی؟ یعنی من براتون مهم نیستم...؟ " هاشم دست روی شانه ی دخترش گذاشت و با ملایمت گفت: _" دخترم، مطمئن باش که سحر میتونه مادر خوبی برات بشه... خونه خیلی سوت و کوره من به یه همدم نیاز دارم..." هایده کلام پدرش را برید و با صورتی مرطوبش پرسید:_" حرف آخرتون همینه...؟ "هاشم محکم جواب داد:_" آره..." هاید اشکهایش را پاک کرد و با لبخند تلخی گفت: _" شما که به حرف من گوش نمیکنین و مثل همیشه کار خودتون رو انجام میدن...فقط بابا جون اینو بدون که من راضی نیستم..."هایده این حرف را زد و بطرف اتاقش دوید... داستان ( کمبود محبت )

وقتی هاشم دید دخترش با ازدواج مجددش موافق نیست، از تصمیمی که گرفته بود منصرف شد و سعی کرد در حق دخترش پدری کند، ولی تقدیر بازی دیگری با آن خانواده داشت، هاشم عاشق شده بود، آن هم در48 سالگی خنده دار است، تمام فامیلهایش از داستان عشق هاشم و مینا باخبر بودند و به آنها لیلی و مجنون می گفتند، ولی حالا مجنون حدود دو سال بعد از مرگ لیلی اش دل به یک لیلی دیگری بسته بود، عشقش هم یک دختر 25 ساله بنام سحر بود، این خبر دهان به دهان در فامیل چرخید و بلاخره بگوش دختر خانواده هم رسید، هایده از ناراحتی نزدیک بود سکته کند، شب که هاشم به خانه آمد، هایده با گریه به پدرش گفت: _" چرا بابا!؟ چرا میخوای همچین کاری بکنی؟ یعنی من براتون مهم نیستم...؟ " هاشم دست روی شانه ی دخترش گذاشت و با ملایمت گفت: _" دخترم، مطمئن باش که سحر میتونه مادر خوبی برات بشه... خونه خیلی سوت و کوره من به یه همدم نیاز دارم..." هایده کلام پدرش را برید و با صورتی مرطوبش پرسید:_" حرف آخرتون همینه...؟ "هاشم محکم جواب داد:_" آره..." هاید اشکهایش را پاک کرد و با لبخند تلخی گفت: _" شما که به حرف من گوش نمیکنین و مثل همیشه کار خودتون رو انجام میدن...فقط بابا جون اینو بدون که من راضی نیستم..."هایده این حرف را زد و بطرف اتاقش دوید...

فردا صبح، هایده با دوستش شهلا درد دل کرد و در آخر اضافه کرد: 
" نمیدونم این سحر کیه که پدرم همچین اسیرش شده؟ " شهلا پیشنهاد داد: _" بیا بعد از تعطیلی کلاس بریم محل کار پدرت سحر رو ببینیم و باهاش اتمام حجت کنیم، چطوره؟ " هایده کمی به پیشنهاد دوستش فکر کرد، بعد گفت:_" باشه، موافقم..."آن روز هایده چیزی از حرفهای معلمش نفهمید و فقط به این موضوع می اندیشید:_" سحر کیه؟ چطور دختریه؟ چرا می خواد با پدرم ازدواج کنه؟ یعنی تفاهم سنی اصلا برایش مهم نیست؟... " اینها سوالهایی بود که تا آخر کلاس در ذهنش می چرخید ولی اصلا نتوانست جواب قانع کننده ای برای سوالاتش پیدا کند، بلاخره زنگ پایان کلاس به صدا در آمد و هایده بهمراه دوستش از مدرسه خارج شدند، دو دوست یکراست به محل کار آقا هاشم براه افتادند، وقتی به نزدیکی اداره رسیدند، هایده به شهلا گفت:_" من نمیام بالا... همینجا پشت درخت میمونم، تو برو سحر رو با خودت بیار، فقط طوری که بابام نفهمه..." شهلا سرش را به علامت مثبت تکان داد، گفت:_" باشه..." و براه افتاد، بعد از چند دقیقه شهلا همراه دختر جوان فوق العاده زیبایی به نزدیکی هایده آمد، بعد شهلا اشاره به دختر جوان کرد و آرام گفت:_" اینم سحر... بابات هم نبود..."هایده به نزدیکی دختر جوان رفت و چند دقیقه با نفرت به چشمهای درشت مشکی سحر خیره شد و هولش داد، سحر چند قدم به عقب رفت و گفت:_" این چه برخوردیه...؟ "هایده خشمگین گفت:_" چی از زندگی ما میخوای؟ چرا میخوای با پدرم ازدواج کنی؟ تو دنبال چی هستی؟ "سحر با خونسردی گفت:_" پدرت میخواد با من ازدواج کنه... چون فکر میکنه در کنار من خوشبخت میشه..."هایده با خشمی که سعی داشت پنهانش کند، گفت:_" آهان پس تو عاشق پدرم نیستی، عاشق ثروتش هستی، ولی من نمیذارم...نمیذارم پدرم باهات ازدواج کنه..." سحر لبخند موزیانه ای زد، گفت:_" تو هیچ کاری نمیتونی بکنی... زیبایی من از ثروت پدرت بیشتر می ارزه..."با این حرف سحر، هایده عصبانی تر شد و کنترل خود را از دست داد، در حالی که طلاهایش را می انداخت زیر پای سحر گفت:_" پول! پول! پول! بردار، فقط برو... از زندگی پدرم برو بیرون..."سحر نگاهی به طلاها انداخت، زهرخندی زد، گفت:_" بچه گول میزنی... پدرت بلاخره با من ازدواج میکنه، تو هم کاری نمیتونی بکنی، حاضرم باهات شرط ببندم... به امید دیدار " این حرف را زد و وارد اداره شد، با رفتنش، هایده روی زمین ولو شد و به تلخی گریست برای بدبختیش، برای بی مادریش اشک ریخت، شهلا تمام طلاهای دوستش را از روی زمین برداشت و داخل کیفش گذاشت، بعد به کنار هایده رفت و او را در آغوشش فشرد، دلداریش داد... آن روز تا شب هایده غمگین و افسرده در اتاقش نشست و به حرفهای سحر که مثل خنجر در قلبش فرو رفته بود، فکر کرد و بیشتر از قبل ازش متنفر شد، ناگهان صدای پدرش که با فریاد گفت:_" هایده... هایده بیا بیرون دختر دیوونه... "هایده فورأ خودش را به سالن رساند و با تعجب به پدرش خیره شد، پدرش فرصت نداد تا دخترش کلامی حرف بزند و با عصبانیت روی سر دخترش فریاد کشید، گفت:_" این چه کاری بود که کردی!؟ "هایده با تعجب به پدرش خیره شد، گفت:_" منظورتون چیه؟ مگه من چیکار کردم...؟ "هاشم سعی کرد خشمش را کنترل کند، نفس عمیقی کشید، گفت: _" امروز وقتی من وارد اداره شدم، دیدم یه طرف از صورت سحر قرمزه و داره گریه میکنه وقتی دلیلشو ازش پرسیدم گفت هایده سیلی زده... خجالت نمیکشی همچین کاری کردی؟! "هایده با حرف پدرش فهمید که سحر خودش را به موش مردگی زده پوزخندی زد، گفت: _" من کار اشتباهی نکردم که خجالت بکشم..."هاشم کمی با آرامش گفت: _" این که سحر رو زدی اشتباه نبود؟ اینه به خوشبختی پدرت توجه نمیکنی اشتباه نیست؟ هایده جان، دخترگلم، سحرمیخواد کمکت کنه تا دوری مادرت رو بهتر تحمل کنی..."هایده کنترل خود را از دست داد و با صدای بلند روی سر پدرش فریاد کشید، گفت:_" نه... سحر هیچ وقت نمیتونه جای خالی مادرم رو پر کنه... من سحر رو دوست ندارم ازش بدم میاد، از تو هم متنفرم... تو پدرم من نیستی! نیستی! نیستی...! "هاشم نتواست گستاخی دخترش را تحمل کند و سیلی محکمی به گوشش نواخت و با فریاد گفت:_" برو گمشو توی اتاقت...دختر بی ادب "هایده دلشکسته و با گریه بطرف اتاقش دوید...

بلاخره هاشم کاری که می خواست، انجام داد و آرام بی سر و صدا در محضر سحر را به عقد خود درآورد...از همان روز اول دعواهای هایده و سحر شروع شد، البته هایده بیشتر اوقات فراغتش را با شهلا می گذراند و سعی می کرد کمتر در خانه باشد، یک روز که مثل همیشه هایده با شهلا مشغول قدم زدن در پارک بودند، هایده نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و به دوستش گفت:_" من دیگه باید برم..." شهلا با لبخند شیطنت آمیزی گفت:_" چیه! دیر کنی سحر خانم دل شوره میگیره..."هایده اخمی کرد، گفت:_" مرده شور ببره دل سحر رو که متنفرم ازش... من بخاطر خودم میخوام زودتر برم خونه...کار دارم " شهلا گونه ی دوستش را بوسید، گفت:_" باشه عزیزم... فردا می بینمت " و با خداحافظی از هم جدا شدند، هایده یکراست بطرف خانه حرکت کرد و خیلی زود هم بمقصد رسید، وقتی وارد سالن شد، سحر را دید، که روی مبل لم داده است و داشت تخمه می خورد، هایده بدون اینکه کلامی حرف بین شان رد و بدل شود خود را به اتاقش رساند و مجله ای برداشت و خود را سرگرم خواندنش کرد، تا اینکه از صدای ماشین متوجه شد، که پدرش بخانه آمده... او به خود زحمت نداد، برود از پدرش استقبال کند، چون دل خوشی ازش نداشت، ولی سحر مثل همیشه خودش را برای شوهرش لوس کرد و گفت:_" سلام عزیزم... خسته نباشید "هاشم بوسه ای به گونه ی همسرش نواخت، گفت:_" ممنون سحر جان..."هایده وقتی این صحبت محبت آمیز را بین پدرش و سحر شنید، خونش بجوش آمد، ولی مجبوری سکوت کرد، هنوز چند دقیقه از آمدن پدرش نگذشته بود، که سحر صدایش زد، گفت:_" هایده جان، یه لحظه بیا بیرون..."هایده در حال برخاستن از روی تختش... با خودش زمزمه کرد: _" وای دیگه چی از جونم میخوای...؟! "وقتی خود را به سالن رساند، سحر جلوی شوهرش فیلم بازی کرد و با لبخند از هایده پرسید:_" هایده جان، تو میدونی النگوهام کجاست؟ "هایده سرد و مختصر جواب داد:_" نه... " سحر وقتی این جواب را شنید، شروع به لوس کردن خود کرد، گفت: _" آخه وقتی ظرفها رو شستم همینجا گذاشتمشون، نمیدونم کجا غیبشون زده..." بعد بطرف چوپ لباسی رفت، داخل جیب مانتوی هایده النگوهایش را برداشت و به شوهرش نشان داد، گفت:_" پیدا شده... " هاشم پرسید:_" کجا بود...؟ "سحر نگاهی به هایده انداخت و فوری جواب داد:_" توی جیب مانتوی هایده..."هاشم رو به دخترش کرد، گفت: _" هایده، تو که گفتی نمیدونی کجاست... "هایده گیج شده بود، ولی وقتی آن لبخند موزیانه را روی لبهای سحر دید، تازه به اصل موضوع پی بود، النگوها را سحر توی جیب مانتوی هایده گذاشت، تا اذیتش کند... صدای پدرش او را بخود آورد که گفت:_" هایده، من که برات طلا و جواهر میگیرم، چرا النگوهای سحر رو برداشتی؟ کار اشتباهی کردی دخترم... زود ازش معذرت خواهی کن "هایده که هیچ جوری نمی توانست بی گناهیش را ثابت کند، چند قدم به سحر نزدیک شد و روبرویش ایستاد و با نفرت گفت:_" من هیچ وقت ازاین ابلیس معذرت خواهی نمی کنم..." این حرف را زد و فوری خودش را به اتاقش رساند و در اتاقش را محکم به هم کوبید... اشکهایش مثل دانه های مروارید بر روی گونه های سر خورد و آرام با خود زمزمه کرد:_" مامان، دلم برات تنگ شده... بیا پیشم "

فردا صبح با چشمهای قرمز و پف کرده، بطرف مدرسه اش براه افتاد، از دور شهلا را دید و چون هر دو دیرشان شده بود، سریع خود را به کلاس درس رساندند، داخل کلاس هایده به حرفهای معلمش توجه نکرد و در حال چرت زدن بود، بعد از پایان کلاس شهلا دستی به شانه ی دوستش کشید، گفت:_" چی شده؟ امروز سرکلاس داشتی چرت میزدی، مگه دیشب نخوابیدی که الان خواب آلودی...؟ "هایده آه سوزناکی کشید و جواب داد:_" دلیل پف کردگی چشمم اینه که دیشب گریه کردم..." شهلا مهربانانه دوستش رابوسید، گفت:_" الهی بمیرم برات... سحر اذیتت کرده...؟ "هایده سرش را به علامت مثبت تکان داد، بعد تمام اتفاقات دیشب را برای دوستش تعریف کرد، بعد بغضش ترکید و در آغوش شهلا شروع به گریه کرد، شهلا سرش را نوازش داد و باهاش همدردی می کرد، هایده در میان هق هق گریه گفت:_" دیگه خسته شدم...خسته ام از این زندگی...ای کاش مامانم منو با خودش می برد، بعضی وقتها با خودم میگم بهترین راه برام خودکشیه..." شهلا آرام سر دوستش را از روی دوشش برداشت، گفت:_" نه هایده، هر آدمی توی زندگیش یه بدبختیی داره، ولی نباید به خودکشی فکر کنه، باید با بدختی هاش مبازه کنه... تو هم مقاومت کن عزیزم...ولی حرف خودکشی رو نزن، باشه؟ "هایده اشکهایش را پاک کرد و با اکراه سرش را به علامت مثبت تکان داد...

زندگی با تمام مصیبتهایش برای هایده می گذشت، موقع امتحانات سال آخر شروع شد و هایده با جدیت به تمام درسهایش پرداخت، هنو چند تا از امتحاناتش مانده بود، که یک روز در حیاط مدرسه شهلا رو به هایده کرد، گفت:_" یه ماه اول تابستون من میخوام برم شمال..."هایده با تعجب پرسید:_" چی! یک ماه؟! چرا اینقدر زیاد...؟ "شهلا گفت:_" آخه مادر بزرگم زیاد حالش خوب نیست، مامانم میخواد بره پیشش... بابام فقط 5 روز پیشمون میمونه بعد دوباره بر میگرده تهرون..."هایده با ناراحتی گفت:_" آخه من بدون تو چیکار کنم؟ تو فقط همصحبتم هستی، حالا میخوای بری؟ "شهلا لبخند شیطنت آمیزی زد، گفت: _" یه جوری میگی میخوای بری...هیچکی ندونه فکر میکنه میخوام برای همیشه برم خارج..." هایده، خود را در آغوش دوستش پرت کرد و آرام گفت:_" دلم برات تنگ میشه..."شهلا نوازشش کرد، گفت:_" عزیزم منم دلم برات تنگ میشه... زود برمیگردم "...

بعد از چند روز دیگر شهلا هم با خانواده قصد سفر کردند و به شمال رفتند، با رفتن شهلا، هایده بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کرد... تا اینکه با یک اتفاق ساده زندگیش دگرگون شد، یک روز بعدازظهر تابستانی، هایده داخل یک کافی شاپ مشغول نوشیدن قهوه بود و چون آنجا خلوت بود، به سرگذشت تلخش فکر کرد و آرام آرام اشک ریخت، چند دقیقه بعد پسری به میز هایده نزدیک شد و پرسید:_" چیزی شده خانم...؟ اتفاقی افتاده؟ میتونم کمکتون کنم؟ "هایده اشکهایش را پاک کرد و با صدایی که چاه بر می خواست، گفت:_" نه..."پسرک دیگر چیزی نگفت، بعد از چند دقیقه ای پسرک دوباره آمد، روبروی صندلی هایده نشست و لیوان آبی که در دستش بود، به هایده تعارف کرد، هایده بعد از کمی مکث لیوان را از دست پسرک گرفت و آرام گفت:_" ممنون." پسرک آرام پرسید:_" از چیزی ناراحتین...؟ "هایده در حالی که از پنجره به خیابان شلوغ نگاه می کرد، گفت:_" از زندگیم ناراحتم، از خودم، از آدمها..." پسرک نگاهی به هایده انداخت، آهی کشید، گفت: _" پس شما هم مثل زخم خورده تقدیرین...؟ " هایده سرش را به علامت مثبت تکان داد و تمام سرگذشتش را برای پسرش تعریف کرد، پسرک به علامت تاسف سر تکان داد، گفت:_" واقعأ متاسفم... داستان زندگی من شاید دردناکتر از سرگذشت شما باشه... تازه از خدمت سربازیم برگشته بودم، که پدر و مادرم از هم جدا شده بودند، زندگی اونها از اول هم یه وصله ناجور داشت! اونها به زور پدراشون پای سفره عقد نشستند، هنوز 2 سال از ازدواجشون نگذشته بود که میخواستند جدا بشن، ولی با واسطه ریش سفیدان فامیل فعلأ از این کار صرف نظر کردند، اونها فکر می کردند با به بدنیا اومدن بچه زندگی شون بهترمیشه، ولی نشد، بدتر هم شد، همیشه شاهد دعواهای پدر و مادرم بودم، من توی همچین شرایطی به دنیا اومدم، اونها به قول خودشون بخاطر من حرف از طلاق نمی زدند، ولی وقتی از سربازی برگشتم طلاقشون رو گرفتند، مادرم رفت قزوین با یه مرد ثروتمند کارخانه دار ازدواج کرد، پدرم هم با یه زن بیوه پیمان زناشویی بست و بهم کمی پول داد، تا برم دنبال سرنوشت خودم، منم که اصلأ دلم نمی خواست توی اون خونه بمونم، اومدم بیرون... روزها توی خیابون ها پرسه می زدم و شبها هم توی پارک می خوابیدم، بعضی وقتها دستفروشی می کردم، تا اینکه تونستم توی این کافی شاپ شاگردی کنم..."هایده با خود گفت:_" پس فقط من بدبخت نیستم، بدبخت تر از من هم وجود داره..." صدای پسرک هایده را به خود آورد، که گفت:_"راستی من اسمم فرشیده... تو چی؟ "هایده آرام جواب داد:_" هایده..." فرشید با لبخند گفت:_" به به چه اسم قشنگی داری..."

از همان روز به بعد فرشید و هایده شدند، دو همدم، دو دوست، دو هم صحبت... حالا هایده یک دوست داشت و با وجود فرشید دیگر تنهایی را احساس نمی کرد، آنها هر روز با هم رفت و آمد می کردند و به جاهای تفریحی مثل کافی شاپ، رستوران، سینما، پارک... می رفتند، 2 هفته از دوستی شان می گذشت و هایده کاملأ احساس خوشحالی می کرد...

تا اینکه یک روز گرم تابستانی، هایده روی نیمکت پارکی نشسته بود ومنتظر فرشید ماند، ناگهان موتوری جلوی پایش ترمز کرد و هایده خیلی زود فرشید را شناخت، که بروی موتور نشسته بود، هایده با تعجب پرسید:_" این موتور مال کیه...؟ "فرشید قیافه ی حق به جانبی گرفت و با خونسردی جواب داد:_" مال خودمه..."هایده نگاهی به فرشید انداخت، گفت:_" دروغ نگو... راستشو بگو مال کیه...؟ "فرشید خنده بلندی کرد و گفت:_" شوخی کردم... مال دوستمه، ازش گرفتم، تا با هم بریم گشتی بزنیم... حالا بیا سوار شو..."هایده هیجان زده سوار موتور شد و فرشید با سرعت زیادی شروع به حرکت کرد... هایده با خوشحالی گفت:_" وای چقدر کیف میده..."فرشید گفت:_" منو محکم بگیر... میخوام پرواز کنم " هایده خود را محکم به فرشید نزدیک کرد و شانه های مردانه اش را گرفت، فرشید با آخرین سرعت به جلو رفت، هایده هم از ته دل می خندید... ولی خوشحالیشان زیاد طول نکشید، چون موتور با یک کامیون برخورد کرد و همان لحظه فرشید بر اثر خونریزی مغزی مرد، بعضی عابران آمدند و هایده را که هنوز نفس می کشید به نزدیک ترین بیمارستان رساندند، از طریق دفترچه ای که در داخل کیف دخترک بود، با پدرش تماس گرفتند و او سراسیمه خود را به بیمارستان رساند، وقتی هاشم از پشت پنجره به صورت معصوم دخترش نگاه کرد، قطره اشکی از چشمش جاری شد، او از افسر پلیسی شنید که دخترش در موتور سیکلت پسر جوانی نشسته بود، که تصادف کرد، فرشید هم یک آدم خلافکار که کارش فروش مواد مخدر بود، هایده فقط توانست 3 ساعت درد و رنج را تحمل کند و چشمهایش را برای همیشه بست و به مادرش پیوست، وقتی دکترها ملافه سفید را بر روی جسد ظریف دخترک کشیدند، پدرش بی صدا شروع به اشک ریختن کرد، او خودش را مصمم مرگ هایده می دانست، هاشم غمگین و افسرده به خانه رفت، وقتی وارد سالن شد، در نیمه باز اتاق هایده توجه اش را جلب کرد، آرام آرام وارد اتاقش شد و از دیدن جای خالی دخترش بغض گلویش را فشرد، روی صندلی، جلوی میز تحریرش نشست و کشوی میزش را باز کرد، ناگهان چشمش به دفترچه خاطرات هایده افتاد و با دستان لرزانش دفتر را برداشت و صفحه های آخرش را چنین خواند:_" با مرگ مادرم، خیل داغون شدم، فکر می کردم زندگی بدون مادرم ادامه ندارد، ولی روزها مثل باد می گذشتند، تا اینکه طوفان بعدی زندگیم برپا شد، پدرم، سحر را وارد خانه کرد، فکر می کردم میتونم سحر را دوست داشته باشم ولی مثل همیشه اشتباه می کردم، سحر از هر بهانه ای برای اذیت آزار من استفاده می کرد، زندگی برایم مثل یه کابوس شده بود، هر روز آرزوی مرگ می کردم، پدرم هر روز بیشتر از همیشه به سحر توجه می کرد و مرا فراموش می کرد، من به محبت پدرم نیاز داشتم، ولی افسوس که محبت پدرم برای سحر بود، همیشه با خودم میگفتم من چی از سحر کم دارم؟ چرا پدرم به فکر من نیست؟... که ناگهان فرشید پیدایش شد، اون بهم محبت می کرد چیزی که وظیفه ی پدرم بود، من تشنه ی محبت بودم، شاید بخاطر همین بود که اون پسره خیلی زود تونست خودش رو در دل من جا کرد، ولی همیشه یه چیزی توی زندگیم کم داشتم، اونم محبت خانواده بود..." هاشم دیگر نتوانست ادامه نوشته ها را بخواند و بی صدا شروع به اشک ریختن کرد، دفتر را به سینه اش چسباند و با خود زمزمه کرد: 
" منو ببخش دخترم... ببخش..."



طبقه بندی: داستانهای كوتاه، 
برچسب ها: داستان ( کمبود محبت )،
ارسال توسط امید
آرشیو مطالب
نظر سنجی
لطفا در صورت تمایل به این سوال پاسخ دهید: چگونه با این وبلاگ آشنا شده اید؟






پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin