تبلیغات
راز خوشبختی (The Secret Of Happiness) - داستان کوتاه
راز خوشبختی (The Secret Of Happiness)
اگر زندگی کنی خداوند با تو خواهد زیست.
برای تبلیغ سایت خود در وبلاگ راز خوشبختی و اطلاع از قیمت ها، لطفا با ایمیل زیر تماس حاصل فرمایید omiddsedigh@yahoo.com

بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 21 خرداد 1392
   
خانم جوانی که در کودکستان با بچه های ۴ ساله کار می کرد می خواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمی رفت. بعد از کلی فشارو خم و راست شدن، بچه رو بغل می کنه و می ذاره روی میز، بعد روی زمین… و بالاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه می کنه و یه نفس راحت می کشه که… هنوز آخیش گفتنش تموم نشده که بچه می گه این چکمه ها لنگه به لنگه است!
    خانم ناچار با هزار زور و اینور و اونور شدن و در حالی که مواظب هست که بچه نیافته هرچه می تونه می کشه تا بالاخره بوت های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درمیاره و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه می کنه که لنگه به لنگه نباشه. در این لحظه بچه می گه این بوت ها مال من نیست!
    خانم جوان با یه بازدم طولانی و سر تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبان گیرش شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه می اندازه و می گه آخه چی بهت بگم؟ دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در میاره. وقتی کار تمام می شه از بچه می پرسه: خوب، حالا بوت های تو کدومه؟ بچه می گه: همین ها! این ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفته اشکالی نداره می تونم پام کنم…
    مربی که دیگه خون خونشو می خورد سعی می کنه خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوت هایی رو که به پای بچه نمی رفت به پای اون بکنه… بعد از اتمام کار یک آه طولانی می کشه و می پرسه: خوب، حالا دستکش هات کجا هستند؟ توی جیبت که نیستن…
بچه می گه: توی بوت هام بودن دیگه!



طبقه بندی: داستانهای كوتاه، 
برچسب ها: short story، lovely child، boots، چکمه، مهدکودک، مربی، داستان کوتاه،
ارسال توسط امید
آرشیو مطالب
نظر سنجی
لطفا در صورت تمایل به این سوال پاسخ دهید: چگونه با این وبلاگ آشنا شده اید؟






پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin